گاه سرودن عشق، زمانی که پروانه روح، گرد شمع وجود می گردد و عطر دوست، تو را مست می خواهد، چگونه می توان به جنون هر لحظه لگام بست!؟
دست هایم می لرزند!
به فرمان دل می نویسم و دلم انگار به راه می رود! و هر جا که می رود، مرا می کشاند! بی آنکه دلواپس ویرانی این تن خاک خورده باشد!
دریا، به جوهر اندیشه تو آغشته است و خورشید به عشق تو می تابد
خاک به معرفت بینش تو دچار است، باران به نگاه تو، تر است و باد هنوز سرگشته خیالات توست
پرنده ها به شوق تو در پروازند و درختان به تعبیر نام تو سبزند
این لحظه های جنون رفته، خبر خوشند!
باید حوصله کنی و یک به یک آیاتی را که بر دلت نازل می شوند تلاوت کنی! و بگویی اوست که همواره می گوید و می خواند و می ماند
پس در بند دیده شدن نباش، دیدنی باش!
مجنون بسته به زنجیر نیست، مجنونی دلبسته زنجیر است!
سلام دوست عزیز از وبلاگت دیدن کردم . خوشحال میشم به سایت ما هم سری بزنی . میتونی توی انجمن ها شرکت کنی و کارت شارژ رایگان بگیری . بخش جوایز سایت رو نگاه کن . بیای ضرر نمیکنی . منتظریم Denapatogh.com
سلام ندا جان
ممنون از اینکه بهم سر زدی
انشاالله سر میزنم
داغی یک آدم از هوس نیست
از وجود حوا هست و نه هوا